تبليغاتX
عابد باده پرست

عابد باده پرست

 

به راه بادیه رفتن  به از نشستن باطل

                                                  اگر مراد نیابم   به قدر وسع بکوشم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

بدون شک برای شما هم اتفاق افتاده که از دیدن بعضی زوجها و عدم تناسب ظاهری بین اونها (اون اندازه که در یک برخورد کوتاه میشه فهمید) بی اندازه متعجب شدید و به سلامت عقل و انتخاب یکی یا هر دوشون شک کردید و چه بسی دنبال دلیل خاصی بودید که اون انتخاب رو توجیه بکنه .

 

این جور موارد کم نیستند . و من میخوام بگم تاثیر موقعیت و شرایط خیلی بیشتر از عقل سلیم و معیارهای هوشمندانه و از قبل تعیین شده در انتخاب است .

 

فرد مناسب در زمان و مکان مناسب باعث انتخابی میشه که خیلی دلپذیرتر از سایر گزینه های کلیشه ای هست.

 

یکی از همکلاسیهای دانشکده رو در نظر بگیرید که کمی راجع بهش فکر میکنید (چه برسه به اینکه بهش علاقمند هم شده باشید) یا برعکس کسی که زیاد براتون جالب توجه نبوده .  من فکر میکنم چه بسی اگر ایشون رو در موقعیت دیگری یا چند سال قبل یا بعد ملاقات میکردید به دلایل مختلف احساس متفاوتی نسبت بهش داشتید . مثلا دیدار در یک مهمونی ، صف اتوبوس ، یک مسافرت ، نمایشگاه ، کلاس زبان یا موسیقی و ...

 

مطمئنا زمان و مکان نقش غیر قابل انکاری در تصمیم ها و عکس العمل های ما نسبت به محرک های خارجی دارند .

خیلی از ما ها یا اونایی که سخت گرفتار عشق و علاقه یک نفر شده اند که فکر میکنند دیگه هرگز فرد مشابهی رو پیدا نخواهند کرد و یا زندگی بدون اون شخص محال ممکن هستش و .... خلاصه گرفتار شدند اساس !!  اگر فقط کمی به این جبر زمان و مکان فکر کنند مثلا اینکه : اگر من رشته تحصیلی دیگری انتخاب کرده بودم یا از دانشگاه دیگری در شهر دیگری قبول شده بودم یا اصلا یک سال بعد وارد دانشگاه شده بودم یا مثلا آموزشگاه زبان دیگری انتخاب کرده بودم و ....  به ازای هر تغییر جزیی در انتخاب و شرایط موجود با گزینه های متفاوتی روبرو میشدم که ممکن بود چه بسی همین احساس رو نسبت بهشون پیدا کنم ، راحت تر میتونن با قضیه کنار بیان .

شما چی فکر میکنید ؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

خسته از داستان خواستن  رسیدن یا نرسیدن

خسته از دل دادن  دل بردن  دل گرو گذاشتن

خسته از غروب  از نسیم از برگ از شعر

خسته از

             تو هستم.

خسته از همیشه ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

گفت : 
          بی اندازه دلتنگم !! 

گفتم : 
          بزرگترین دلتنگی اینه که:

          نزدیک اونی که دوستش داری باشی ولی بدونی که هرگز بهش نمیرسی .

گفت : 
         کاش حداقل این رو نمیدونستم  که هرگز بهش نمیرسم
                 یا یکی بود که کمی امیدواری بهم میداد .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

  :: من و خودم و خلوت خودم سه تایی با هم !!  دیگه تنها نیستیم .  ولی دلم براش تنگ شده .

 :: میگن عشق تاریخ مصرف داره . شما بگید ؟!  من هم میگم ..

 :: یه عمر عاشق  پریزاده ای   نجیب و متین و زیبا و ساده و مغرور بودم . زمان مرا از خودم گرفت تا وسوسه بر من مستولی شود . نگاهم آلود و دلم چرکین شد تا تسلیم خیابان گردهای جلوه فروش رنگارنگ شوم . این لذت و هوس چیست چنین عصیانگر ؟ عطر و رنگهای بیگانه جذاب شده اند برایم . آن دخترکان غروبهای سنگفرش که جامه بر تنشان سنگینی میکند و از پس رنگها دیگر نگاهی بر چشمانشان نمانده .
تقصیر آن پریزادیست که حجب و حیای این نگاه پسرانه را هیچ شمرد و وقعی ننهاد . شاید !! 
میدونم که میخواید بگید آدم باید عزت نفس و پاکی ضمیر خودش رو بازیچه بهانه های واهی قرار نده و برای خودش باشه و برای ارزشهای خودش زندگی بکنه و .... این ها رو میدونم ولی از نوشته بالا منظورم چیز دیگری بود ..

 

ادامه دارد این الفبای دل ..

 

  

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط آرش  |