پاییز شد
سرد نیست آرام است خاموش است غمگین است پایان دلبستگی هاست
هرگز نخواهد ماند مسافری که سبز بود و مهربان او در آستانه رفتن است
دستانش گرم نیست نگاهش بیگانه صدایش غمناک
اشک در پشت نگاهم در انتظار
درون خالی من پر شده از پوچی بغضی که پاره نمیشود اشکی که فرو نمی افتد
دردی که به زبان نمی آید پوچی پوچی پوچی
خود را باخته ام خود را فراموش کرده ام خود را کجا جا گذاشته ام ؟
گذاشته ام گذشته ام از خود چنین دور هستم اکنون خودم کجاست ؟
ولی هنوز همدمی با من است همدردی دیرآشنایی رازداری
آری هنوز "خواب" را دارم خواب نیمروز فصل پاییزی پر از وسوسه خوابم
بی رمق و سست به مردن نزدیک نفسی می آید یکبار پلک میزنم
نه اطمینانی از اینکه میبینم یا میشنوم نفسم باز فرو می رود
می نویسم تا ثانیه ها کج نروند تا عمر امروز زودتر بگذرد
می نوشم پی در پی می رقصم بی وقفه دلم از درد به خود می پیچد
و رخ ام زرد شده نه کسی با خبر از اندوهم نه کسی بی خبر از آن
خود من کیست ؟ کجا مانده به جا ؟ غم من چیست ؟ چرا نیست ؟ خدا !!!!
به جنون نزدیکم
نه به پایان نه به مرگ
من به بی حسی سردی
که خردمند نداند رازش و نه هوشیار تواند دیدش
من به یک روز دگر
من به تجدید خودم نزدیکم
لیک دنیای دگر روح دگر دل بی درد و سر بی خردی خواهم داشت
من دیوانه لب جوی قدم خواهم زد
دست در زلف پریشان درخت
بوسه ها از لب مهتاب طلب خواهم کرد
به تو خواهم خندید
به تو که می دانی
به تو که دانستن شده همزاد بنی آدمی ات
تو که می اندیشی
تو که منطق داری
تو که عاقل هستی
به همه، همه خواهم خندید
من دیوانه مست با خودم خلوت دنجی داریم
تو از آن بی خبری
یادی از او یادی از عشق عاشق سوزش
روی دیوار به هر گوشه این خانه ساکت دارم
هر کجا می نگری رد اشکی ست که لبخند شده
چون که من می خندم چون که دیوانه و مجنون هستم ..
