فقط اگر میدانستی تماشای من و تو از دور چقدر زیباست ...
وقتی
ردپای من و توست روی برفهای صبح باریده ، از خیلی نزدیک تا خیلی خیلی دور
جایی که تو هستی و من و ..
زیر چتر نجیب من، بازوی تو ، بازوی مرا سخت گرم فشرده است و
به گامهای نامطمئن خود خیره شده ای . وقتی نگاهت میکنم سرت را بالا میگیری و
به نوک برف گرفته چنارهای پیر ، به آسمان، چشم میدوزی و من به آسمان چشمان تو ..
پرچینهایی پوشیده از برف، از شاخه های هرس شده درختان، هر دو سمت جاده را
سمت قلب تو و سمت چتر من، همراه ما می آیند. شاخه های درخت سیب که
من دوست دارم و نارنج که تو دوست داری و گیلاس و گلابی و آلبالو ...
ولی نمیتوان آنها را زیاد از هم شناخت ..
انتهای امروز، انتهای جاده برفی، انتهای قدمهای من و تو، انتهای پرچین ها
.. طعم لبهای خنک و سرخ تو را دارد با تنفس سفید و نرم و نازک برف ..
تماشای من و تو از دور چقدر زیباست ...
