صنما عمارت عمر من از سرو و صنوبر خسته است
تو که معمار صفا پیچک یاسی، رنگ و عطری به تن و جانم ده ..
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط آرش
|
صنما عمارت عمر من از سرو و صنوبر خسته است
تو که معمار صفا پیچک یاسی، رنگ و عطری به تن و جانم ده ..
ارديبهشت اون سال يادت هست ؟
كنفرانس، نمايشگاه، روز آخر، غرفه ABB و اون گلها روي ميز و انگشتاي قشنگت؟
پانزده ارديبهشت بود.
سالها گذشته ولي هنوز چيزهايي كه منو دلتنگ تو ميكنن كم نيستند.
هنوز تصور خنده تو كه دوست داشتم فقط چشمهات رو تماشا كنم و تو تا ابد بخندي
بهم آرامش ميده .
هنوز هم دوست دارم فكر كنم چند قدم با هم تا ته كوريدور ميريم و برميگرديم. من ميگم
خسته شدي بشينيم ؟! و تو ميگي نه بيا راه بريم.
هنوز هم دلم ميخوادت
هنوز هم دلم برات تنگ ميشه ..