تبليغاتX
عابد باده پرست

عابد باده پرست

 

 

يه دختر تا چقدر ميتونه خوشگل باشه ؟؟

من عاشق دخترهاي خوشگل هستم. يعني راستش  اوايل زياد نه ولي اين اواخر خيلي بيشتر !! نميگم زيبا چون واقعا منظورم خوشگل هستش نه زيبا يا هر لغت ديگه.

ولي از خيلي پيشترها با دخترهاي خوشگلي هم دوست بودم كه خوشگل بودند ولي خيلي چيزهاي ديگه هم بود. از كدومشون شروع كنم ؟  به ترتيب تاريخ واقعا مشكله چون ترتيبشون دقيق يادم نيست.

 از ترگل بگم كه واقعا استاد آرايش كردن بود، اونقدر با سليقه ، با حوصله و تميز و مرتب از رنگها و عطرهاي عالي استفاده ميكرد كه من باورم شده بود خدا اين دختر رو همين طور رنگي آفريده (ميدونم شما هم مثل من اولش سياه و سفيد بوديد ديگه !) هميشه همون تركيبها روي صورتش بود با رنگها و خطوطي كه صورتش رو نزديكتر نشون ميداد ، لباسهاش رو هم هميشه متناسب با آرايشش انتخاب ميكرد آبي پر رنگ يا خاكستري ، معمولا با مقنعه تيره تر ، كتوني هاي سفيد و جورابهاي سفيد مچي . از همه اينها لذت برديد ؟  ولي اين دختر با همه دخترا فرق اساسي داشت ، ذره اي بخل تو وجود اون نبود. هرچي ميدونست و هرچي داشت براي همه دوستاش بود . البته خيلي جدي و منظم و پركار هم بود. از 6 صبح تا 12 شب مشغول بود .

يا شقايق كه بي اندازه ساده و بي آرايش بود، با صورت گرد و لپهاي ناز و گلي نيازي هم به آرايش نداشت . اصلا يه سايه طبيعي روي چشماش بالاي پلكاش داشت كه من عاشقش بودم . خيلي مهربون بود، باهوش و خوش صحبت. هيچوقت حوصلم باهاش سرنرفت. اونقدر بامزه حرفهاي ساده وروزمره رو تعريف ميكرد كه چند دقيقه حرف زدنش راجع به توي ترافيك موندنش كافي بود تا همه دلتنگي هاي منو آب بكنه ! اصلا درگير مد و لباس و .. نبود. از اولين يا حداكثر دومين مغازه اي كه سر ميزد خريدش رو ميكرد و خوشحال و سرحال و مملو از رضايت مشغول علاقه هاي باارزش تر خودش بود، مثل "من" !

چيه؟ باورتون نميشه ؟ خب من يكي از ارزشمندترين علاقه هاي اون بودم . چون منو بيشتر از خودم دوست داشت. بگذريم ، علاقمند تئاتر بود، با اينكه دانشجوي پزشكي بود. موسيقي سنتي و آوازهاي 50 سال قبل رو خيلي دوست داشت. يكبار براي روز تولدش بردمش قديمي ترين قهوه خونه سنتي كه هنوز سرپا بود، اونقدر ذوق زده شده بود كه وسط اونهمه جمعيت اون تريپي ! پريد و با سرعتي كه از نجابتش دزديده بود ماچم كرد ..

يا از زهره بگم كه بيشتر شبيه كارتون بود تا واقعيت ، اين عكساي كارتوني روي پوسترهاي دستگاههاي موسيقي و جامدادي ها رو ديديد؟ نه هميشه ولي تيپ غالبش با دوتا گوشواره گرد بزرگ ، يه روسري تك رنگ مثلا سبز يا زرد يا قرمز كه از هر طرف 15 سانت با سر و صورتش فاصله داشت ، مانتوي آستين كوتاه و كفشاي مد روز با شلوار كوتاه شناخته ميشه و معمولا يا كيف برنميداشت يا سعي ميكرد حتما همرنگ روسري يا كفشاش باشه. قدش كشيده بود و خيلي قشنگ راه ميرفت طوري كه از دور با آهو اشتباه گرفته ميشد !!
هنوز آشنا نشده بوديم توي اون تاكسي كه اون اول نشسته بود و من جلوتر سوار شدم كنارش . اون روز هم از اون روزا بود كه به خاطر نصيحتهاي خانواده شلوار بلند پوشيده بود ولي .. طوري نشسته بود كه شلوارش از كوتاه ترين شلوارش هم كمي كوتاه تر بود  ، با كفشاي قرمز تخت معمولي كه روشون باز بود و اون موبايل نوكيا 5300 سفيد و قرمزش توي دستش بود، كيف نداشت. زهره زرنگ بود و البته هميشه زرنگي زياد يعني كمي شيطون و ناقلا (يعني اگه چيزي رو ميخواست ،به دست آوردنش "به هر قيمتي"  بود مثلا پروژه دانشگاهش كپي پروژه دوستش بود كه فقط يك روز زودتر به استادشون تحويل داد و دوستش حاج و واج موند ..!! يا براي اينكه منو از دست نده همون روز وقتي من زودتر از تاكسي پياده شدم دنبال من پياده شد و چند صد متر دنبال من راه افتاد تا بالاخره منم دلم براش سوخت (آخ خانوما ببخشن، يعني براش ضعف رفت و خودم شخصا خواهش كردم تا شمارشون رو بدن و ايشون بعد از ناز و استخاره فراوون راضي شدن و...) به نظرم بالاخره يه روز با يه ملوان استراليايي كه يه قايق بادباني داشته باشه ازدواج ميكنه و بعد از ظهرها با هم روي طناب كنار ساحل دراز ميكشن و آب آناناس ميخورن .. ! (اينو به خودش هم گفتم)

ديگه نوبت مانداناست، كه به جرات يك يا دو يا سه درصد دخترا ميتونن مثل اون باشن، خيلي، يعني (واقعا خيلي)  منظم، مرتب ، با كلاس ، مودب ، اجتماعي ، معاشرتي و مبادي آداب. هميشه قبل از نشستن پشت فرمون ماشين كمربندش رو بسته بود، ماشينش روزهاي زوج كارواش بود و روزهاي فرد توي گاراژ. يك روز هفته حتما پيتزا و يك روز حتما يك غذاي جديد كه نوع چيني محبوب تر بود ! شايد سفير اسپانيا در نيويورك هم اونقدر در خريد يك جفت پوتين زمستوني سليقه به خرج نميداد كه ماندانا براي خريد اون پوتينهاي تمام چرم قهوه اي  مشكل پسندي  بود. اين براي تكه تكه لباسهاي  رو و زيرش صدق ميكرد. حقيقتا شيك پوش بود. روسريهاش رو هيچ جاي شهر نميتونستي پيدا كني !؟! اگر تصميم ميگرفت فقط 4 سانت از موهاش بايد روي پيشونيش ميافتادن و از روسري بيرون ميزدن و اگر ميخواست حتي 2 ساعت فقط يك دسته از تلش معلوم بود . رنگ و حالت موهاش رو خيلي دوست داشتم !! مخصوصا كه بار اول كه قرار گذاشته بوديم فقط با موهاش كه از زير روسريش بيرون زده بود روي پيشونيش بازي ميكرد، فكر كنم هيجان زده يا مضطرب بود،
مهندس الكترونيك بود ، كم حرف ولي خوش رو و خوش صحبت و به همين خاطر خيلي زور با همه گرم ميگرفت و در عين حال فاصله حريم مشخص رو نگه ميداشت يعني يه جورايي از اون دخترا كه ميبرننت لب چشمه و تشنه برميگردونن، كمي خجالتي ولي يك دنده و لجباز . براي دوستاش ارزش زيادي قائل بود و اين ديگه فقط براي من نبود براي همه همينطور بود . خيلي وسايل و هديه ها داشت كه هنوز دست نخورده بودند . شبها تا دير وقت بيدار ميموند و خودش رو تا نزديكي هاي صبح با كتاب و كامپيوتر و فال و... سرگرم ميكرد .

نه ! نگين يادم نرفته !! كوچولوي دوست داشتني من ..     يه عروسك كوچولوي دوست داشتني، راجع به همه چي احتياط كار و هميشه كمي نگران. ولي شاداب و تر و تازه، اولين دوستش من نبودم ولي از دست اولين پسري كه تازه باهاش ميخواست گرم بگيره نجاتش دادم ! عروسك بود چون واقعا يه عروسك زنده بود . خوشگل با چشمايي كه به طوسي ميزد ، روشن و براق و درشت در بهترين جاي اون صورت گرد كوچولو كه كمترين آرايشها رو هميشه داشت و يه كم فقط يه ذره رنگ صورتي كافي بود تا صورت ماهش رو فراموش نشدني بكنه و پسرهارو ديوونه ! اينكه ميگن پنجه آفتاب .. مهربون و خانواده دوست بود . مانتوهاي مخملي رو خيلي دوست داشت و انصافا هم رنگ مشكيشون بهش ميومد. از نمك ريختنهاي من خوشش ميومد يعني عاشق اون مزه ريختنها بود. حتي جكها و مزه هاي منو  خونشون تعريف ميكرد و بعد برام تعريف ميكرد. از خانواده سرشناسي بود ولي خاكي و خودموني. هيچوقت راضي نميشد من خرج كنم حتي كرايه تاكسي رو هم با اصرار هميشه ميخواست حساب كنه، ماشين داشت ولي بعضي و قتا نه خودش ماشين مياورد نه ميذاشت من ماشينم رو بيارم ، دوست داشت پياده بريم ، بگرديم و با هم خريد كنيم. (لازم به ذكر شد كه من هميشه دوست داشتم دوست دخترهام ماشين داشته باشن و بعضي وقتا كه من ماشين نياوردم بيان دنبالم دانشگاه يا شركت ، با اينكه حتي از قبل از گواهينامه هم خودم هميشه ماشين داشتم ..)

آخريش رو ديگه اسمش رو نميگم، چون راستش خودم هم نميدونم !؟ امروز ديدمش. من پياده از خيابون رد ميشدم. ترافيك سنگين بود. يه ماتيز سفيد و اون با يه روسري خيلي خوش رنگ و رنگ و وارنگ كه انداخته بود روي سر و دوشش نشسته بود با موبايلش ور ميرفت و من فرصت زيادي نداشتم تا نقشه اي چيزي بكشم ... شايد فردا يا حد اكثر پس فردا. بالاخره يه فكر بكر ميكنم !!

 

 خب ، كجا بوديم ؟  آها ، يه دختر واقعا چقدر ميتونه خوشگل باشه ؟  اونقدر كه وقتي مياد تو خيابون هر پسري تماشاش بكنه ؟ پس هر موجود عجيب و غريبي رو هم بايد جزو دختراي خوشگل به حساب بياريم ؟؟!

نه !  نهايت خوشگلي تا اونجاست كه يه دختر خودش باورش بشه خوشگله، بدون كوچكترين ترديدي و با يقين كامل از خوشگلي خودش مطمئن باشه. و من به شما قول ميدم اين دختر حتما بي اندازه خوشگل و خواستنيه ، البته خوشگل اينطوريش خيلي خيلي كمه، خوشگلي كه نفست رو بند مياره !!

 

 اشاره: این مطالب دست پخت ذهن خلاق و پویایی است که در بیست سال اخیر تا دوردستها و مرزهای ناشناخته و حتی لحظه هایی که شاید کسی تجربه اش را هم نداشته پرواز کرده است. مقصودم از این داستانهای تخیلی و اسامی و اشکال و ظواهر ساختگی همان جملات پایانی در بالا بودند تا شاید موثر بیافتد و نظر دختران را در مورد ساخت و پرداخت ظاهر خودشان هرچند اندک تغییر دهد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

۱۰ سال .. !!

داره كم كم باورم ميشه كه ۱۰ سال پيش بود شروع ما !!

باورت بشه كه ۱۰ سال از آشنايي من و تو ميگذره ..

و ما ، من و تو ، در اين همه سال   ... ؟

 

   عمري دگر ببايد ،   بعد از فراق ما را

   كاين عمر طي نموديم اندر اميدواري

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط آرش