هرچه شكفتم تو نديدي مرا
رفتي و افسوس نچيدي مرا ...
ماندم و پژمرده شدم ريختم
تا كه به دامان تو آويختم
دامن خود را متكان اي عزيز
اين منم اي دوست به خاكم مريز
واي مرا ساده سپردي به باد
حيف كه نشناخته بردي ز ياد
همسفر بادم از آن پس مدام
ميگذرم بي خبر از بام و شام
ميرسم اما به تو روزي دگر
پنجره را باز گذاري اگر ..
+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط آرش
|
