تبليغاتX
عابد باده پرست

عابد باده پرست

 

دلم برات تنگ میشه و من نمیتونم ملامتش بکنم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

از روشنی روز چیزی نمانده، زیاد هم تاریک نیست

ولی آسمان تیره از ابرهای پاییز است. هوا کمی سرد شده،  باد ملایمی می وزد و برگهای زرد و نارنجی را از پیاده رو جدا می کند و گهگاهی برگی نو که به اندازه کافی زرد و خشک شده از شاخه درختی دیگر فرو می افتد.

آسمان را که نگاه میکنی یاد آرزوهای دور و دراز خود می افتی، نمیدانم چرا در روزهای آفتابی کمتر آرزو میکنیم. شاید آسمان که ابری میشود پر از آرزو میشود، آرزو برای خودش ، برای ما ، برای زمین ؟! و ابرها آمده اند تا آرزوها را برآورده کنند. شاید برای همین میگویند وقتی باران می آید آرزو کنید.

در همین فکرها غوطه ور راه میروم، سرعتم خیلی کمتر از روزهای آفتابی شده و قدمهای خود را و سنگفرش کهنسال پیاده رو را تماشا میکنم

وقتی آسمان ابری میشود مثل پنجره ای تا آن دوردستهاست، تا بینهایت، تا سالهای دور.. ولی وقتی آفتابی باشد فقط همین امروز است. شاید چون بعد از ابر باران می بارد و بعد از باران شاید آفتاب و روزهای نو. شاید چون بقیه روزها، درختان، آدمها و تمام روزهای بعد از این به باران نیاز دارند، شاید چون ادامه زندگی به باران نیاز دارد، باران تمام ثانیه های پس از این را دوباره خواهد ساخت. دانستن همین خود تمام زندگی است.

دانه دانه باران را روی دستها و صورت خود احساس میکنم، بالاخره باران گرفت.. آرام و آهسته شروع میشود مثل همیشه ، ولی کاش همین طور ادامه پیدا کند و تندتر نشود ، زمین حتما به اندازه کافی صبور هست تا عجله ای برای رسیدن به آرزویش نداشته باشد، اگر آرام ببارد میتوانم ساعتها راه بروم و عشق آسمان را به زمین نظاره کنم و تماشایی تر از آن، زمین خشک و آرزومندی است که صبور بود و به آرزوی خود رسید

اگر زمین تمنای باران نداشت چه میشد؟ اگر آسمان مهربان و عاشق نبود؟ عشق، تمنا، آرزو، چه واژه های دلنشینی، چه حس غریب و دلچسبی دارد این روز ابری و بارانی، گویی پاییز فقط بهانه ای بود، فکر میکنم شاعرها را هم ابرها می آورند و همراه باران آنها را به زمین هدیه میکنند،شاعرها را دوست دارم چون شوق و شور طلب را به تصویر میکشند و عشق و دلدادگی را معنی میکنند...
 گویی سالهاست این ابرها را می شناسم، چه کسی گفته آب که بخار شد ابر میشود و باد ابر را می آورد و ابر بعد از باریدن تمام می شود؟ این ابرها سالهاست که برای تولد ثانیه ها گاهی از شهر ما میگذرند. راستی ابرها بعد از باریدن کجا می روند؟ در شروع دوباره زندگی ابرها کجا هستند؟ شاید در شهری دیگر و آرزوهایی دیگر..

چقدر سبک شده ام، و خیس از بارانی که با برگها و گنجشکها، با نهرها در نجواست، ولی پیاده رو دیگر تمام شده و باید راه خود را کج کنم، چقدر سنگین است برایم تا لحظه ای بایستم و فکر کنم ،ولی تصمیم میگیرم منتظر باشم تا چراغ سبز شود و با همه آدمها از خیابان عبور کنم تا به پیاده روی بعدی برسم و باز هم ابر و باز هم آسمان..

باران هنوز آرام و آهسته می بارد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

پرسیدی

چرا این همه وقت این احساس رو نگه داشتی؟ چرا برات مونده هنوز؟

سوال تو ساده بود ولی نگفتی من جوابش رو چطور باید با تمام کلماتی که بلد بودم طوری بگم که همون چیزی باشه که این همه سال توی دلم جوونه زده و قد کشیده؟

 

رفتم سراغ باسوادهاش و اونها این طور گفتند:

رومن رولان میگه : "دوستی که شما را درک می کند شما را می سازد"

                      من فکر میکنم میتونم خوب درکت کنم و شاهد بالندگی تو باشم. فکر میکنم تو میتونی خوب درکم کنی و من در کنارت خودم رو بسازم.

 

حضرت محمد میگه : "حکایت همنشین خوب مانند عطاری است، اگر از عطر خود به تو ندهد از عطر آن بهره مند میشوی"

                    من فکر میکنم دوست دارم سالها از عطر بودن تو لبریز بشم ... و بهتر از اون سراغ ندارم.

 

تولستوی میگه : "میان آدمیان چیزی نیست جز دیوارهایی که خود ساخته اند"

                  من فکر میکنم هیچ دیواری قادر نیست بین ما بالا بره چون ما همیشه یک طرف دیواریم، کنار هم نه در مقابل هم.

 

دیپاک چوپرا میگه : "رابطه ای نزدیک و صمیمی است که در آن تو ، خود باشی"

                 من فکر میکنم با تو همیشه و همه جا خودم هستم و از اینکه تو هم همیشه خودت هستی هم بهت تبریک میگم و هم به خودم، که خودت رو دوست دارم، اون طور که هستی.

 

ویرجینیا ستیر میگه : " ما بر اساس شباهتهایمان با هم رابطه برقرار میکنیم و بر اساس تفاوتهایمان رشد میکنیم"

                  من فکر میکنم ما شباهتهای لازم برای شروع رو داریم و میتونیم از رشدی که در تفاوتهامون شکل میگیره لذت ببریم.

 

جرج برنارد شاو میگه : " مراقب باشید آنچه را دوست دارید به دست آورید وگرنه ناچار خواهید شد آنچه را به دست آورده اید دوست بدارید"

                  من فکر میکنم آنچه دوست دارم تو هستی و دوست ندارم روزی چیزی را دوست داشته باشم که دارم ولی دوستش نداشتم.

 

جان راجر میگه : " عشقی که من نصیب تو میکنم دست دوم است. اولین بار من بودم که آن را احساس کردم"

                  من فکر میکنم جان راجر کاملا درست میگه..

 

برنئو میگه : " اگر دل بخواهد هزار راه پیدا میشود و اگر نخواهد هزار عذر و بهانه می تراشد"

              من فکر میکنم دل من خواسته تا حالا ولی دل تو ... نمیدونم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

The heavens made a girl named Chris,
With hair and skin of gold
To touch her would be paradise
To kiss her glory untold 

They made a goddess and called her Chris,
How? I'll never know
But though my soul is far behind,
My love can only grow. 

I see sweetness in her smile,
Bright light shines from her eyes
But life is complete, contentment is mine


Knowing that

She's alive

                  Knox

این شعر رو یادت میاد؟

" انجمن شاعران مرده.."  یادت اومد؟

" زن همچون تندیسی است که همیشه باید یکی برای پرستش داشته باشی"

 

15 اردیبهشت 84 بود روز قشنگ خلوت من و تو ، یادت هست؟ بعد از کنفرانس توزیع، غرفه ABB روبروی هم نشسته بودیم و انگشتان تو که غنچه های رز و نسترن رو پرپر میکردی .. و حالا هر سال من اون روز جشن کوچکی برای خودم دارم در خلوت خودم با یاد تو .. اون موقع نمیدونستم که فصل گلهای زنبق،   تو برای من بانوی اردیبهشت خواهی شد.

من برای 21 همون ماه در دفتر یادداشتی که حتما یادت میاد اینطور نوشتم :

" نا غافل اومد. حدود 5:30  برای کلاس فرانسه ساعت 6 کانون تمرین می نوشت . برای خاطر اشکال مدارش اومده بود. اتاق مطالعه ما ، من مدارمخابراتی پاکنویس میکردم... " یادت هست ماهنی؟

 گل به فرانسه چی میشه؟ بهم یاد دادی..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

دوستت دارم

تنها جمله ای که در خلوت تنهایی خود بارها و بارها به تو گفته ام  ولی در حضورت ..

 

خداوندا اگر این تنها تقاضای من از خدای خویش باشد از تو می خواهم یاریم کنی آنچه در دل نهفته ام به او بنمایانم. نه با زبان و کلمات که بسیار ناقص و ناتوانند.

خدایا آرزو میکنم ای کاش میدانست دقایق بودن در کنار هم چقدر وصف ناپذیر و ستودنی هستند، نگاهش ، لبخندهایش ..

نمیدانم چرا انسان را این چنین عاجز آفریدی که در نشان دادن بزرگترین موهبت آفرینش، در ابراز عشق خود،  این چنین ناتوان است.

ماهنی، حجم عشق من به تو آن اندازه بزرگ است که در دل کوچک من جا نمیشود ..

دوستت دارم، همیشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکت شود                          

                دیدم و مشتاق تر شدم

امروز خیلی قشنگ و دوست داشتنی شده بودی..

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

چقدر آرامش بخش است با تو آسان سخن گفتن

آسان و بی تکلف گفتن از آنچه که در دل نهفته ام

آرام می شوم  آرام می گیرم

مانند موجی که ساحل خود را یافته است

مانند یک بعد از ظهر تابستان

وقتی می دانم که می شنوی وقتی می دانم که می دانی

چقدر سبک می شوم

نسیمی کافیست تا مرا همسفر قاصدکها کند تا با شوق کودکانه ای تا دوردست ها پرواز کنم

وقتی می دانم که تا هنوز هوا روشن است پیش تو باز خواهم گشت

و غروب را با هم با شادمانی تماشا خواهیم کرد ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

ای بی مروت ..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط آرش  |