تبليغاتX
عابد باده پرست

عابد باده پرست

چهار ماه دیگر که بگذرد، چهار ساله میشوند این نوشته ها، این مشق عشق پنهان که آشکار شد امروز، این رازی که فاش شد و این دفتر دل که گشوده شد.

صبح فردا هم مثل صبح امروز، مثل صبح دیروزها، آفتاب آرام آرام از مشرق زمین طلوع میکند و وقتی راهب هندی روانه تاج محل است تا روزی دیگر را در معبد عشق نماز بگذارد، سنگینی خواب مرا در خود پیجیده و ستاره ها در آسمان نظاره گرند..

ولی دیگر واژه ای نیست که تو از آن بی خبر باشی، چون امشب باید کوله بارم را ببندم، رخت از این دیار برچینم، ناچارم تا راز خود را فاش شده در نزد تو رها کنم و خاطره ای از آنها برای خود توشه راه برگیرم.

تمام واژه های این دفتر را که ذره ذره دل و جانم با آنها نگاشته شد، امانتی بس سنگین ولی دلنشین و جان افزا، امشب به تو تقدیم میکنم.. ماهنی

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

خدا می داند و این واژه ها در این مدت که چند سال و چند روز منتظر آن ۶ دقیقه و ۳۹ ثانیه بودم...!!

تو بودی، صدای تو بود که بالاخره این انتظار را شکست و افسوس ،به قدری کوتاه بود که در این دو روز گاها باور نمیکنم آن لحظه را هنوز.. که خواب بودم یا بیدار ولی چون در قلب خود شادی غریب و وصف ناپذیری احساس میکنم ، گویی واقعیت داشته!

و صدای نازنین تو .. و تب انتظار

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

دوستت دارم

تنها جمله ای که در خلوت تنهایی خود بارها و بارها به تو گفته ام  ولی در حضورت ..

 

خداوندا اگر این تنها تقاضای من از خدای خویش باشد از تو می خواهم یاریم کنی آنچه در دل نهفته ام به او بنمایانم. نه با زبان و کلمات که بسیار ناقص و ناتوانند.

خدایا آرزو میکنم ای کاش میدانست دقایق بودن در کنار هم چقدر وصف ناپذیر و ستودنی هستند، نگاهش ، لبخندهایش ..

نمیدانم چرا انسان را این چنین عاجز آفریدی که در نشان دادن بزرگترین موهبت آفرینش، در ابراز عشق خود،  این چنین ناتوان است.

ماهنی، حجم عشق من به تو آن اندازه بزرگ است که در دل کوچک من جا نمیشود ..

دوستت دارم، همیشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

چقدر آرامش بخش است با تو آسان سخن گفتن

آسان و بی تکلف گفتن از آنچه که در دل نهفته ام

آرام می شوم  آرام می گیرم

مانند موجی که ساحل خود را یافته است

مانند یک بعد از ظهر تابستان

وقتی می دانم که می شنوی وقتی می دانم که می دانی

چقدر سبک می شوم

نسیمی کافیست تا مرا همسفر قاصدکها کند تا با شوق کودکانه ای تا دوردست ها پرواز کنم

وقتی می دانم که تا هنوز هوا روشن است پیش تو باز خواهم گشت

و غروب را با هم با شادمانی تماشا خواهیم کرد ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

... و سالها گذشت و هيچ باراني نباريد

سالها گذشت و هيچ ستاره اي ديگر در آسمان نبود

تا بالاخره آسمون براي زمين اينطور نوشت :
(شايد هم زمين براي آسمون نوشت، هيچكس نميدونه اين نامه چطوري شروع شد)

... قبل از تو، قبل از اينكه بياي، قبل از اينكه باشي    همه چي يه جور ديگه بود.

وقتي رفتي، نگفتي چند تا بهار بايد بگذره تا دست سنگدل زمان گرد فراموشي روي خاطره هامون بپاشه ..؟!  ولي من هنوز و تا هميشه ميتونم گاهي كمي از گرد و غبار روزها رو پاك كنم.

الآن بعد از اون همه لحظه هاي قشنگ كه نبودي، بعد از اون همه ساعتها و روزها،

الآن همه جا دوست دارم تو باشي.

دوست دارم باشي و بخنديم. باشي و باهم نگران بشيم. باشي و براي هم تعريف كنيم. باشي و همديگه رو دست بندازيم.

دوست دارم باشي و باشم. دوست دارم براي هر تصميمي كه ميگيرم، هر فكر مسخره اي كه ميكنم، هر محافظه كاري يا هر حماقتي كه ازم سر ميزنه كنارم باشي.

دوست دارم شبها وقتي ميخوابم چند ثانيه به تو فكر كنم (بيشتر از اين نميتونم بيدار بمونم ;) دوست دارم صبح كه چشمام رو باز ميكنم چند دقيقه به تو فكر كنم و هنوز يه چرت كوتاه ديگه بزنم.

 دوست دارم باشي و سيب قرمز پوست بكني براي دوتامون. دوست دارم باشي و من براي عطر و لذت دوتا فنجون چاي تازه ، يه بعد از ظهر ساكت و آروم دعوتت كنم.

دوست دارم باشي، ساده، همون طور كه هستي، همون طور كه بودي..

دوست دارم باشي ، تا شايد من بتونم اين بار كمي خودم باشم برات، براي خود خودت..

دوست دارم باشي و برات از آرزوهاي كوچيك و بزرگم بگم. آرزوي تماشاي يه آسمون پر از ستاره با تو، آرزوي شريك شدن با خدا براي بارون عصرهاي بهار.. دوست دارم باشي تا برام دست تكون بدي از دور ..

 

گفتم بيا تا بذاريم باشه، جوونه بزنه، گل بده.

گفتي الان نه دیگه.

ولي من نگفتم كه من نخواستم، يعني نميتونستم چون از تو مطمئن نبودم. چون ميترسيدم. ميترسيدم همون صدات رو هم از دست بدم. ميترسيدم گستاخ به نظر بيام. ميترسيدم به اندازه كافي مؤدبانه نباشه اگر ..

اگر بگم..

بگم دوستت دارم

 

دوست دارم باشي و ببارم. دوست دارم باشي و با تو ، براي تو ، ستاره بچينم.

دوست دارم بگي..

دوست دارم بهت بگم   دوستت دارم

 

امروز سه سال است كه هستم ، پس مينويسم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

تو كه دست تكون ميدي    به ستاره جون ميدي

                                ميشكفه گل از گل باغ

 

وقتي چشمات هم مياد     دو ستاره كم مياد

                             ميسوزه شقايق از داغ   ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

اگر بر جاي من غيري گزيند دوست    حاكم اوست

حرامم باد اگر من   جان    به جاي دوست بگزينم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

 

   اگه بياي همون جوري كه بودي ..

   كم ميارن حسودا از حسودي ....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط آرش 

 

۱۰ سال .. !!

داره كم كم باورم ميشه كه ۱۰ سال پيش بود شروع ما !!

باورت بشه كه ۱۰ سال از آشنايي من و تو ميگذره ..

و ما ، من و تو ، در اين همه سال   ... ؟

 

   عمري دگر ببايد ،   بعد از فراق ما را

   كاين عمر طي نموديم اندر اميدواري

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط آرش 

 

 

     بذار خيال كنم منم، اوني كه دلتنگش مي شي

     اوني كه وقتي تنهايي، از خاطراتش پر مي شي ..

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

 

          صنما عمارت عمر من از سرو و صنوبر خسته است

          تو که معمار صفا پیچک یاسی، رنگ و عطری به تن و جانم ده ..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

ارديبهشت اون سال يادت هست ؟
كنفرانس، نمايشگاه، روز آخر، غرفه ABB و اون گلها روي ميز و انگشتاي قشنگت؟ 
پانزده ارديبهشت بود.

سالها گذشته ولي هنوز چيزهايي كه منو دلتنگ تو ميكنن كم نيستند.

هنوز تصور خنده تو كه دوست داشتم فقط چشمهات رو تماشا كنم و تو تا ابد بخندي
بهم آرامش ميده .

هنوز هم دوست دارم فكر كنم چند قدم با هم تا ته كوريدور ميريم و برميگرديم. من ميگم
خسته شدي بشينيم ؟! و تو ميگي نه بيا راه بريم.

هنوز هم دلم ميخوادت

هنوز هم دلم برات تنگ ميشه ..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

سالهاست كه دورم از تو

نزديك ولي به اندازه سالها ،  دور ...

و هنوز سالهاست كه تنها تو را دارم

ماهني

مرا ببخش اگر نتوانستم فراموشت كنم

آنقدر به يادماندني بودي كه ياد تو را به بودن و حضور خيلي ها ترجيح دادم 

و هنوز هم دوست داشتني ترين يادها ياد توست .

 

                                   قشنگ ترين  يادگار آن روزها برايم تا هميشه ..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

 

 

Life is a lady ..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

سلام

فقط اومدم تا  نگی "دیگه یادش رفته"

فقط مینویسم تا  نگی "دیگه به آخر خط رسیده"

فقط بهت فکر میکنم تا  نگی "دیگه تموم شد" مثل همهء اونای دیگه که یه روز تموم میشن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

به خدا گفتم تو را برایم بیافریند ..

 

هر وقت که برف  می بارد

دانه دانه  آنها را خوب نگاه میکنم

شاید این بار  تو هم در میان آنها باشی

چون خدا به من گفت روزی که آماده شوی تو را برایم میفرستد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

سرزمین من 
                   ناگهان سبز  می شود

سرزمین تو 
                   آهسته زرد  می شود

 

هوا  که  نمناک تر   شود

حماسه کوچ  ما  را به هم پیوند  می دهد

 

و دیگر   "فصل"ها   هم نمی توانند ما  را  جدا کنند

چون

       آسمان برای پرندگانمان  یکی ست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

من امروز دوستت دارم

 

     پس  باز  دوستت دارم

 

     تمام این روزها  دوستت دارم

 

     تمام این سالها دوستت دارم

 

     از وقتی دوستت داشتم  تا وقتی دوستم داشتی   دوستت دارم

 

     تا  امروز دوستت دارم

 

     هنوز  دوستت دارم

 

     هر روز  دوستت دارم

 

 

 

شاید  چون هرگز  نداشتمت .

 

 

 

دوستم داشتی  ..

 

دوستت دارم

 

دیروز   امروز   فردا و فردا

 

 

 

چون همیشه  دوست داشتنی ترینی   برای من .

 

 

 

همیشه دوستت دارم

 

کسی هرگز اینقدر جرات  دوست داشتنت را ندارد

 

کسی هرگز اینقدر  دل  ندارد

 

آنقدر دوستت دارم  ..

 

من دوستت دارم !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

 

امروز خورشید

ماه  را  دید  کمی

ولی  افسوس که ماه

هیچ نگفت

و خورشید آرام گذشت

از کنارش و نگاهش به زمین بود

آرام گذشت.

تا کدام غروب  بار دیگر .. ؟!

 

 

امروز آرام دیدم تو را . از دور . از نزدیک ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

 

کلبه ای  از من و تو

 

پنجره ها یش  روشن

 

سایه بانها  آبی

 

پرده ها  یاسمنی

 

 

 

کلبه ای  از من و تو

 

همه  گلها  زنبق و اطلسی و نرگس زرد

 

زینتش   پیچک یاس سپید

 

عطر  و سکوتش  همه تو  ..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

فقط اگر میدانستی  تماشای من و تو از دور چقدر زیباست ...

وقتی

   ردپای من و توست روی برفهای صبح باریده ، از خیلی نزدیک تا خیلی خیلی دور
جایی که تو هستی و من و ..

   زیر چتر نجیب من،  بازوی تو ،  بازوی مرا سخت گرم فشرده است و
به گامهای نامطمئن خود خیره شده ای . وقتی نگاهت میکنم سرت را بالا میگیری و
به نوک برف گرفته چنارهای پیر ، به آسمان، چشم میدوزی و من به آسمان چشمان تو ..

   پرچینهایی پوشیده از برف، از شاخه های هرس شده درختان، هر دو سمت جاده را
سمت قلب تو  و  سمت چتر من،   همراه ما می آیند.     شاخه های درخت سیب که
من دوست دارم و   نارنج که     تو دوست داری     و گیلاس و گلابی و آلبالو ... 
ولی نمیتوان آنها را زیاد از هم شناخت ..

 

انتهای امروز، انتهای جاده برفی، انتهای قدمهای من و تو، انتهای پرچین ها


                  .. طعم لبهای خنک و سرخ تو را دارد  با تنفس سفید و نرم و نازک برف ..

 

 

  تماشای من و تو  از دور   چقدر زیباست ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

چقدر به خود می بالم 

                              که "تو"  را دارم تا دلتنگش باشم .. 

 

دلم برایت تنگ است  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

بهار آهسته می آید
                            به وقت صبح می آید
                                                        به لطف ابر می بارد

به صد ناز و صفا جایی
                              کنار چشمه ای شاید
                                                          گره از زلف بگشاید

به نرمی بوسه ای تازه
                              به دور از چشم فصل سرد
                                                                به آب رود بسپارد

به انگشتان پر نورش
                            کنار کاج خاموشی
                                                      گل زنبق می نشاند*

 

بهار اما نمی پاید
                       به قدر دوستی ها هیچ
                                         

برای روز تنهایی
                     گل زنبق و یاد او
                                           نثار دوستی هامان !

 

 

 

 

 

* اشاره : مجبور بودم وزن را فدای "زنبق" کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

روانم از آب  شاید  جاری ..

قلبم از آتش
                  اندیشه ام  باد
                                       اما پایم در خاک
                                       و دستانم از ستاره ها کوتاه

پس چشم میدوزم به آسمان بهار

آفتاب نازک
                ابرها با ملاحظه
                                      قطره قطره       نم نم واژه ها

و دشت جان از شکوفه های یاد تو سیراب می شود .

 

دیگر باید رفت

نگاه خود به نسیم می سپارم تا
                                            به "کجا" برد

اما  "خودم"
گویی بر این نیمکت
                          در خیابان خالی از هیاهوی شهر  که به کوه می رسد
                                                                       ریشه دوانیده است

تا در کدامین بهار به صفای حضور دوست جوانه زند ؟!

 

 

                    

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط آرش 

 

برخیز
        سقف را کنار بزن

        ستاره ها شب را برای من و تو روشن کرده اند

 

دستانت کمی سرد هستند

 

چشمانم را ببین
                      رقص آتشی سرخ
                      و سایه من و تو بر دیوار تردید و  بی تابی

 

آرام با من گام بردار
                     نوای شبانه
                                    رقص در نور ستارگان
                                                                شعله های آتشی سرخ

و سایه من وتو  نزدیک تر  به هم

 

تندتر و تندتر

گویی این آهنگ ضرب هایش  را از تپش های قلب من  می گیرد

 

قدمهایت آهسته تند  می شوند و من
                                                   غرق تماشای تو

 

صبح  آنقدر دور است که می توانیم سالها دست در دست یکدیگر
                                         رقص شبانه مان را زنده نگاه داریم

 

تندتر و تندتر

 

دستانت گرم هستند و نگاهت گرم تر و من ..

 

این آتش همه جا را سرخ کرده و

                                      به قدری گرم که دانه های تعرق مجال جاری شدن ندارند

 

چابک و بی پروا

                      سرزنده و آتشین

                                             فراموش نشدنی   رقص تو

 

رقص یک غروب گرم تابستان     در بندری از سرزمین های  جنوب


در سایه روشن عبور قایق ها    آواز قایقران ها
                                         
و جریان نور از سرخی بطری های  شراب

 

بندر، خواب آلود

                     ساحل، خسته با تنی گرم

                                            و مهتاب ، تنگ در آغوش آب ، که اکنون آرام گرفته

و نسیم شبانه دریا، مست از عطر گیسوانت

                                            و گیسوانت، همرنگ شبهای همیشه من

 

                                        

                                           تو و من

                                      رقص در هیاهو

                                           تماشا

 

 آه که بی اندازه  زیبایی

                                تو  بی اندازه  زیبایی

 

                                                             و رقص تو برای همیشه ..

 

 

 

 

اشاره : این نوشته تصویر اندیشه ای  غریب در هفده ساعت از امروز من است (سه صبح تا هشت شب)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

  تقدیم به تو ...

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
                                                   چندوقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری به همان منظر دور                     به همان سرو صمیمی به همان باغ بلور

به همان سایه...همان وهم...همان تردیدی
                                                          که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
                                                            یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ...به تکلم ...به دل آرایی تو
                                                        به خموشی...به تماشا...به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
                                                         به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
                                                            اول اسم کسی ورد زبانم شده است

یک نفر ساده...چنان ساده که از سادگیش
                                                          می توان یک شبه پی برد به دلدادگیش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده                    بر سر روح من افتاده و آوار شده

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
                                                            اول اسم کسی ورد زبانم شده است

یک نفر سبز ...چنان سبز که از سر سبزیش
                                                     میشود پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
                                                       راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر آن حادثه هر شبه تصویر تو نیست           پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
                                                       عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش

آن شبح کآفت جانم شده است                   آن الفبا که همه ورد زبانم شده است

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است          و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه     تویی
                                                 عشق من          آن شبح شاد شبانگاه تویی


 اشاره: این شعر را دوست نازنینمان صبا (کولی)  به درخواست من لطف کرد و برایم فرستاد که البته در وبلاگ خودش هم هست . من اونقدر به این شعر تعلق خاطر پیدا کردم که نتوانستم ننویسمش ./

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

 

یادت هست این آخرین نامه قبل از آخرین دیدار و آن  "یک جلسه گفتگو"  ؟! 

" باید اعتراف کنم که من هم گاهی به آسمان نگاه کرده ام

 دزدکی در چشمان ستارگان .

 نه همه آنها،

 بلکه فقط آنها که شبیه تر بودند به چشمان تو ."

 

                                                   اقتباس از :   مهم نیست ،

 

یادت باشد امروز هرقدر که بتوانی رو به آسمان با قلبت نفس بکش،

هوای امروز هدیه ایست برای تو، باشد که بپذیری . دم گرانبهاست و

امروز بی همتا، ...     و چشمان آسمان      عاشقانه،      تر است .

بغضی دوست داشتنی آمیخته با شرمی نجیب، تا اشکهایش را نگه دارد

ولی گاهی آهسته یکی می افتد .

 

به آسمان خواهم گفت که بی تکلف ببارد چون میدانم که با اشکهایش

چیزی خواهد رویید، دوباره زنده خواهد شد، از نو نفس خواهد کشید .

ولی بعد از سردی و خشکی و ویرانی، با کدام منطق و "دلیل" دوباره

زندگی ممکن است ؟ آن چیست که توان روییدن داشته باشد آنگاه که

من و تو شاهد مدفون شدنش بوده ایم ؟

 

ولی مامیدانم که

خواهد رویید، زنده خواهد شد، نفس خواهد کشید از نو، چون :

طبیعت عشق همین است . من امروز را دوست دارم و فردا را .

 

تو چطور ؟

 

 

من این نامه را برای دلیل های تو نوشتم . اصلا دلیل ها  که در زندگی مهم نیستند. مهم همون چیزیه که به هر دلیل اتفاق می افته . چون اون  بالاخره اتفاق می افته .

باز هم جوابی از تو نبود .  تا اینکه ماه ها  بعد خیلی اتفاقی همدیگه رو دیدیم و بعد از اون "یک جلسه گفتگو" 

 

 این آخرین نامه ام بود :

 

تا وقتی اردیبهشت در فصلهای خداوند تکرار شود، دلتنگ تو خواهم ماند.

تمام لحظه های به تو اندیشیدن را خواهم نوشت، تا وقتی که روزگار قلم از

دستم بگیرد.

 

دوستی هایمان جاودان باد، که زیباترین هدیه پروردگارم بودند .

 

                                                                 به درود  بانوی اردیبهشت

 

 

 

 

 می دانم که بسیار بعید است روزی راهت از این سمت بیافتد ولی

برای هر لحظه که به تو بیاندیشم واژه ای  خواهم داشت برای نوشتن.

واژه ها باوفاترند و یاد تو بیشتر .                                  

                                                                                  به درود ماهنی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط آرش 

 

برای من
              اُردی بهشت        
    
فصل جوانه های عشق  بر تن  دیرخُفته ایست    مست ز وعدۀ بهشت

 
که خاک تیرۀ زمین نه منزل شکوفه ها ،     نه منزل  چون تو  گُلی ست

 

برای من  
             اُردی بهشت

                                      فصل جوانه های نو 
بر تن اندیشۀ توست. 


نگاه نازنین تو         هزار لحظه روشنی ست .
 

تو پاکی و مقدسی
                            برای  عابدی چو من

 طلوع صبح باکره

                           از آسمان چشم توست.

 

صدای مهربان تو   ترنم  محبت است  
  
                         چو ساز آن شبان که دوش  به خواب بُرد، گله ای


سرود خنده های تو


صدای پای آب ها     ز آب برف کوه ها    به دشت ها و دره هاست.
                                                    
بگو، بخوان و خنده کن  
                                                           
نگاه کن به خنده ام

                 ببین که در دل خموش  چه شور و نغمه ای به پاست. 


برای من زلال تر

                ز اشک کودکانه ای 

                                        لطیف تر، نجیب تر

                                                            ز حس عاشقانه ای

 

به خلوت شبانه ام،

                      به یادماندنی ترین

                                               زمزمه شبانه ای.. 


تمام فصل های سال
                            در
گُذرند و بی وفا

 

دقایق حضور تو ،

                          یگانه فصل ماندنی ست ..
    تو

        بانوی اردیبهشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 5:58 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

امشب چقدر قشنگ شدی !

غروب که شد کنار پنجره نشستم و دزدانه تماشات کردم .
                                                      
زیباتر از همیشه،
                  تن ات  میدرخشید وقتی آرام می رقصیدی .

بی صدا نشستم تا مرا نبینی، ولی دیدی و یک پلک زدن،
                                                       
 نگاهم کردی .
               نمیدانم در چشمانت تکرار کدام سرزمین است

که نگاهت  گرم است       
                           و در آن، وسوسه خواب مرا با خود بُرد .

 

بگو از من نگیرند این شب مهتابی را.

با دمیدن صبح، چشمانم را با حسرت و تردید خواهم گشود

میدانم که رفته ای
           من می مانم و حسرت بوسه ای از آن لب طلایی
چرا با اینکه نزدیکتر شدم، 
   جرأت پرواز نداشتم تا حسرتم را به خاطره ای گره بزنم ؟

امشب قشنگ تر از همیشه،        ماه تر از همیشه بودی

           یک ماه کامل ،               تا لب ایوان اتاقم نزدیک،

و من،  عاشق رقص شبانه ات   
                                    چشم به آسمان..   خوابم بُرد .

 

اشاره : دیشب شب چهارده بود و ماه کامل و نزدیکتر و بزرگتر از همیشه.
من هم غرق تماشایش سرودم .

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

سالها میگذرد.

آخرین قطرۀ افتاده از انگشت جوانم
                پیر و بیمار شده بر ورق زرد و کهنسال، که روزی
دفتر یاد و غزلها و جوانی ها بود.

چند روزیست قلم میگیرم
                به سرانگشتانم، می فشارم با عشق
که جوانید هنوز
می نویسم از نو

بار دیگر

ردی از زندگی و زنده شدن یافته ام
                  زنده ماندن به نوشتن

همه اینجا به نوشتن، "هستند"
                  می نویسم که بدانم هستم

 

اهل این شهر شدم
                  شهر این اهل قلم
                  اهل این شهر قشنگ


می نویسم که بدانم هستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 6:51 قبل از ظهر  توسط آرش  | 

 

حضور تُرد و تازه ات به پای حرفهای من 
                          چه شاد میکند مرا 
همیشه چشم انتظار
                          به یک سرود آشنا 
                                                  سرود گام های تو ،

واژه به واژه میبرم 
                      شسته و پاک وسپید   
                                                  کنار راه  می نهم

تا لب تو رقص کنان 
       بچیند از جوان ترین 
                            شکوفه ها  ز جمله ها   نوشته ها
                   
مگر ز زلف عطرگین    یکی دو رشته ماند از      آمدنت به یادگار

                                                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 6:11 قبل از ظهر  توسط آرش  |