یادت هست این آخرین نامه قبل از آخرین دیدار و آن "یک جلسه گفتگو" ؟!
" باید اعتراف کنم که من هم گاهی به آسمان نگاه کرده ام
دزدکی در چشمان ستارگان .
نه همه آنها،
بلکه فقط آنها که شبیه تر بودند به چشمان تو ."
اقتباس از : مهم نیست ،
یادت باشد امروز هرقدر که بتوانی رو به آسمان با قلبت نفس بکش،
هوای امروز هدیه ایست برای تو، باشد که بپذیری . دم گرانبهاست و
امروز بی همتا، ... و چشمان آسمان عاشقانه، تر است .
بغضی دوست داشتنی آمیخته با شرمی نجیب، تا اشکهایش را نگه دارد
ولی گاهی آهسته یکی می افتد .
به آسمان خواهم گفت که بی تکلف ببارد چون میدانم که با اشکهایش
چیزی خواهد رویید، دوباره زنده خواهد شد، از نو نفس خواهد کشید .
ولی بعد از سردی و خشکی و ویرانی، با کدام منطق و "دلیل" دوباره
زندگی ممکن است ؟ آن چیست که توان روییدن داشته باشد آنگاه که
من و تو شاهد مدفون شدنش بوده ایم ؟
ولی مامیدانم که
خواهد رویید، زنده خواهد شد، نفس خواهد کشید از نو، چون :
طبیعت عشق همین است . من امروز را دوست دارم و فردا را .
تو چطور ؟
من این نامه را برای دلیل های تو نوشتم . اصلا دلیل ها که در زندگی مهم نیستند. مهم همون چیزیه که به هر دلیل اتفاق می افته . چون اون بالاخره اتفاق می افته .
باز هم جوابی از تو نبود . تا اینکه ماه ها بعد خیلی اتفاقی همدیگه رو دیدیم و بعد از اون "یک جلسه گفتگو"
این آخرین نامه ام بود :
تا وقتی اردیبهشت در فصلهای خداوند تکرار شود، دلتنگ تو خواهم ماند.
تمام لحظه های به تو اندیشیدن را خواهم نوشت، تا وقتی که روزگار قلم از
دستم بگیرد.
دوستی هایمان جاودان باد، که زیباترین هدیه پروردگارم بودند .
به درود بانوی اردیبهشت
می دانم که بسیار بعید است روزی راهت از این سمت بیافتد ولی
برای هر لحظه که به تو بیاندیشم واژه ای خواهم داشت برای نوشتن.
واژه ها باوفاترند و یاد تو بیشتر .
به درود ماهنی