عشق ، عشق را می برد
ولی
ردپایش باقیست.
عشق آمد و عشق را برد.
دوباره
و دوباره ....
عشق ، عشق را می برد
ولی
ردپایش باقیست.
عشق آمد و عشق را برد.
دوباره
و دوباره ....
... و سالها گذشت و هيچ باراني نباريد
سالها گذشت و هيچ ستاره اي ديگر در آسمان نبود
تا بالاخره آسمون براي زمين اينطور نوشت :
(شايد هم زمين براي آسمون نوشت، هيچكس نميدونه اين نامه چطوري شروع شد)
... قبل از تو، قبل از اينكه بياي، قبل از اينكه باشي همه چي يه جور ديگه بود.
وقتي رفتي، نگفتي چند تا بهار بايد بگذره تا دست سنگدل زمان گرد فراموشي روي خاطره هامون بپاشه ..؟! ولي من هنوز و تا هميشه ميتونم گاهي كمي از گرد و غبار روزها رو پاك كنم.
الآن بعد از اون همه لحظه هاي قشنگ كه نبودي، بعد از اون همه ساعتها و روزها،
الآن همه جا دوست دارم تو باشي.
دوست دارم باشي و بخنديم. باشي و باهم نگران بشيم. باشي و براي هم تعريف كنيم. باشي و همديگه رو دست بندازيم.
دوست دارم باشي و باشم. دوست دارم براي هر تصميمي كه ميگيرم، هر فكر مسخره اي كه ميكنم، هر محافظه كاري يا هر حماقتي كه ازم سر ميزنه كنارم باشي.
دوست دارم شبها وقتي ميخوابم چند ثانيه به تو فكر كنم (بيشتر از اين نميتونم بيدار بمونم ;) دوست دارم صبح كه چشمام رو باز ميكنم چند دقيقه به تو فكر كنم و هنوز يه چرت كوتاه ديگه بزنم.
دوست دارم باشي و سيب قرمز پوست بكني براي دوتامون. دوست دارم باشي و من براي عطر و لذت دوتا فنجون چاي تازه ، يه بعد از ظهر ساكت و آروم دعوتت كنم.
دوست دارم باشي، ساده، همون طور كه هستي، همون طور كه بودي..
دوست دارم باشي ، تا شايد من بتونم اين بار كمي خودم باشم برات، براي خود خودت..
دوست دارم باشي و برات از آرزوهاي كوچيك و بزرگم بگم. آرزوي تماشاي يه آسمون پر از ستاره با تو، آرزوي شريك شدن با خدا براي بارون عصرهاي بهار.. دوست دارم باشي تا برام دست تكون بدي از دور ..
گفتم بيا تا بذاريم باشه، جوونه بزنه، گل بده.
گفتي اگه قرار بود باشه تا حالا شده بود. خودش جوونه زده بود.
ولي من نگفتم كه من نخواستم، يعني نميتونستم چون از تو مطمئن نبودم. چون ميترسيدم. ميترسيدم همون صدات رو هم از دست بدم. ميترسيدم گستاخ به نظر بيام. ميترسيدم به اندازه كافي مؤدبانه نباشه اگر ..
اگر بگم..
بگم دوستت دارم
دوست دارم باشي و ببارم. دوست دارم باشي و با تو ، براي تو ، ستاره بچينم.
دوست دارم بگي..
دوست دارم بهت بگم دوستت دارم
امروز سه سال است كه هستم ، پس مينويسم.
اگر قرار بود هر مجنوني به ليلي ش مي رسيد
يا هر شيريني به فرهادش ...، امروز ديگه
قصه اي از عشق نبود تا باورش نكنيم ولي عاشقش بشيم
تا براي بعدي ها و بعدي ها تعريفش كنيم ...
گر دوست بنده را بكشد يا بپرورد
تسليم از آن بنده و فرمان از آن دوست
اگر فقط ..
هرچه شكفتم تو نديدي مرا
رفتي و افسوس نچيدي مرا ...
ماندم و پژمرده شدم ريختم
تا كه به دامان تو آويختم
دامن خود را متكان اي عزيز
اين منم اي دوست به خاكم مريز
واي مرا ساده سپردي به باد
حيف كه نشناخته بردي ز ياد
همسفر بادم از آن پس مدام
ميگذرم بي خبر از بام و شام
ميرسم اما به تو روزي دگر
پنجره را باز گذاري اگر ..
اگه كوله بارم از زندگي همين تپشهاي گاه و بيگاه باشد
باور كن كه روزي زندگي كرده ام ...
گويي عاشق شده ام ..
دوباره ..؟!
عاشق او كه گفت: "عاشقت شده ام" ... روزي.
اگه زمين هم مثل آسمون دلش صاف بود
الان با هر دونه بارون يه شاخه ستاره
در اومده بود و ديگه ستاره چيدن اينقدر
مشكل نبود .....
تا برات دوباره ستاره بچينم، دوباره ..
در نيمه شبي كه زياد باران باريد و قشنگ !