ولی آسمان تیره از ابرهای پاییز است. هوا کمی سرد شده، باد ملایمی می وزد و برگهای زرد و نارنجی را از پیاده رو جدا می کند و گهگاهی برگی نو که به اندازه کافی زرد و خشک شده از شاخه درختی دیگر فرو می افتد.
آسمان را که نگاه میکنی یاد آرزوهای دور و دراز خود می افتی، نمیدانم چرا در روزهای آفتابی کمتر آرزو میکنیم. شاید آسمان که ابری میشود پر از آرزو میشود، آرزو برای خودش ، برای ما ، برای زمین ؟! و ابرها آمده اند تا آرزوها را برآورده کنند. شاید برای همین میگویند وقتی باران می آید آرزو کنید.
در همین فکرها غوطه ور راه میروم، سرعتم خیلی کمتر از روزهای آفتابی شده و قدمهای خود را و سنگفرش کهنسال پیاده رو را تماشا میکنم
وقتی آسمان ابری میشود مثل پنجره ای تا آن دوردستهاست، تا بینهایت، تا سالهای دور.. ولی وقتی آفتابی باشد فقط همین امروز است. شاید چون بعد از ابر باران می بارد و بعد از باران شاید آفتاب و روزهای نو. شاید چون بقیه روزها، درختان، آدمها و تمام روزهای بعد از این به باران نیاز دارند، شاید چون ادامه زندگی به باران نیاز دارد، باران تمام ثانیه های پس از این را دوباره خواهد ساخت. دانستن همین خود تمام زندگی است.
دانه دانه باران را روی دستها و صورت خود احساس میکنم، بالاخره باران گرفت.. آرام و آهسته شروع میشود مثل همیشه ، ولی کاش همین طور ادامه پیدا کند و تندتر نشود ، زمین حتما به اندازه کافی صبور هست تا عجله ای برای رسیدن به آرزویش نداشته باشد، اگر آرام ببارد میتوانم ساعتها راه بروم و عشق آسمان را به زمین نظاره کنم و تماشایی تر از آن، زمین خشک و آرزومندی است که صبور بود و به آرزوی خود رسید
اگر زمین تمنای باران نداشت چه میشد؟ اگر آسمان مهربان و عاشق نبود؟ عشق، تمنا، آرزو، چه واژه های دلنشینی، چه حس غریب و دلچسبی دارد این روز ابری و بارانی، گویی پاییز فقط بهانه ای بود، فکر میکنم شاعرها را هم ابرها می آورند و همراه باران آنها را به زمین هدیه میکنند،شاعرها را دوست دارم چون شوق و شور طلب را به تصویر میکشند و عشق و دلدادگی را معنی میکنند...
گویی سالهاست این ابرها را می شناسم، چه کسی گفته آب که بخار شد ابر میشود و باد ابر را می آورد و ابر بعد از باریدن تمام می شود؟ این ابرها سالهاست که برای تولد ثانیه ها گاهی از شهر ما میگذرند. راستی ابرها بعد از باریدن کجا می روند؟ در شروع دوباره زندگی ابرها کجا هستند؟ شاید در شهری دیگر و آرزوهایی دیگر..
چقدر سبک شده ام، و خیس از بارانی که با برگها و گنجشکها، با نهرها در نجواست، ولی پیاده رو دیگر تمام شده و باید راه خود را کج کنم، چقدر سنگین است برایم تا لحظه ای بایستم و فکر کنم ،ولی تصمیم میگیرم منتظر باشم تا چراغ سبز شود و با همه آدمها از خیابان عبور کنم تا به پیاده روی بعدی برسم و باز هم ابر و باز هم آسمان..
باران هنوز آرام و آهسته می بارد...
