<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عابد باده پرست</title>
<link>http://mahni.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Nov 2009 19:45:10 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آخر این قصه..</title>
<link>http://mahni.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>چهار ماه دیگر که بگذرد، چهار ساله میشوند این نوشته ها، این مشق عشق پنهان که آشکار شد امروز، این رازی که فاش شد و این دفتر دل که گشوده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح فردا هم مثل صبح امروز، مثل صبح دیروزها، آفتاب آرام آرام از مشرق زمین طلوع میکند و وقتی راهب هندی روانه تاج محل است تا روزی دیگر را در معبد عشق نماز بگذارد، سنگینی خواب مرا در خود پیجیده و ستاره ها در آسمان نظاره گرند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی دیگر واژه ای نیست که تو از آن بی خبر باشی، چون امشب باید کوله بارم را ببندم، رخت از این دیار برچینم، ناچارم تا راز خود را فاش شده در نزد تو رها کنم و خاطره ای از آنها برای خود توشه راه برگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام واژه های این دفتر را که ذره ذره دل و جانم با آنها نگاشته شد، امانتی بس سنگین ولی دلنشین و جان افزا، امشب به تو تقدیم میکنم.. ماهنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 19:45:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahni&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>mahni</dc:creator>
<guid>http://mahni.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahni.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>خدا می داند و این واژه ها در این مدت که چند سال و چند روز منتظر آن ۶ دقیقه و ۳۹ ثانیه بودم...!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بودی، صدای تو بود که بالاخره این انتظار را شکست و افسوس ،به قدری کوتاه بود که در این دو روز گاها باور نمیکنم آن لحظه را هنوز.. که خواب بودم یا بیدار ولی چون در قلب خود شادی غریب و وصف ناپذیری احساس میکنم ، گویی واقعیت داشته! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و صدای نازنین تو .. و تب انتظار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 09:04:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahni&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>mahni</dc:creator>
<guid>http://mahni.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahni.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>هر آشنایی یک روز غریبه ای بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس هر غریبه ای می تواند روزی آشنایی باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچنان آشنا که عاشقش شوی، که عاشقت شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش برایم همان غریبه می ماندی  تا اینگونه آشنا و عاشقت نمیشدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 21:29:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahni&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>mahni</dc:creator>
<guid>http://mahni.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahni.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برات تنگ میشه و من نمیتونم ملامتش بکنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 19:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahni&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>mahni</dc:creator>
<guid>http://mahni.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahni.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#666666&gt;از روشنی روز چیزی نمانده، زیاد هم تاریک نیست&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;ولی آسمان تیره از ابرهای پاییز است. هوا کمی سرد شده،  باد ملایمی می وزد و برگهای زرد و نارنجی را از پیاده رو جدا می کند و گهگاهی برگی نو که به اندازه کافی زرد و خشک شده از شاخه درختی دیگر فرو می افتد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان را که نگاه میکنی یاد آرزوهای دور و دراز خود می افتی، نمیدانم چرا در روزهای آفتابی کمتر آرزو میکنیم. شاید آسمان که ابری میشود پر از آرزو میشود، آرزو برای خودش ، برای ما ، برای زمین ؟! و ابرها آمده اند تا آرزوها را برآورده کنند. شاید برای همین میگویند وقتی باران می آید آرزو کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;در همین فکرها غوطه ور راه میروم، سرعتم خیلی کمتر از روزهای آفتابی شده و قدمهای خود را و سنگفرش کهنسال پیاده رو را تماشا میکنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی آسمان ابری میشود مثل پنجره ای تا آن دوردستهاست، تا بینهایت، تا سالهای دور.. ولی وقتی آفتابی باشد فقط همین امروز است. شاید چون بعد از ابر باران می بارد و بعد از باران شاید آفتاب و روزهای نو. شاید چون بقیه روزها، درختان، آدمها و تمام روزهای بعد از این به باران نیاز دارند، شاید چون ادامه زندگی به باران نیاز دارد، باران تمام ثانیه های پس از این را دوباره خواهد ساخت. دانستن همین خود تمام زندگی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;دانه دانه باران را روی دستها و صورت خود احساس میکنم، بالاخره باران گرفت.. آرام و آهسته شروع میشود مثل همیشه ، ولی کاش همین طور ادامه پیدا کند و تندتر نشود ، زمین حتما به اندازه کافی صبور هست تا عجله ای برای رسیدن به آرزویش نداشته باشد، اگر آرام ببارد میتوانم ساعتها راه بروم و عشق آسمان را به زمین نظاره کنم و تماشایی تر از آن، زمین خشک و آرزومندی است که صبور بود و به آرزوی خود رسید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر زمین تمنای باران نداشت چه میشد؟ اگر آسمان مهربان و عاشق نبود؟ عشق، تمنا، آرزو، چه واژه های دلنشینی، چه حس غریب و دلچسبی دارد این روز ابری و بارانی، گویی پاییز فقط بهانه ای بود، فکر میکنم شاعرها را هم ابرها می آورند و همراه باران آنها را به زمین هدیه میکنند،شاعرها را دوست دارم چون شوق و شور طلب را به تصویر میکشند و عشق و دلدادگی را معنی میکنند... &lt;BR&gt; گویی سالهاست این ابرها را می شناسم، چه کسی گفته آب که بخار شد ابر میشود و باد ابر را می آورد و ابر بعد از باریدن تمام می شود؟ این ابرها سالهاست که برای تولد ثانیه ها گاهی از شهر ما میگذرند. راستی ابرها بعد از باریدن کجا می روند؟ در شروع دوباره زندگی ابرها کجا هستند؟ شاید در شهری دیگر و آرزوهایی دیگر..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;چقدر سبک شده ام، و خیس از بارانی که با برگها و گنجشکها، با نهرها در نجواست، ولی پیاده رو دیگر تمام شده و باید راه خود را کج کنم، چقدر سنگین است برایم تا لحظه ای بایستم و فکر کنم ،ولی تصمیم میگیرم منتظر باشم تا چراغ سبز شود و با همه آدمها از خیابان عبور کنم تا به پیاده روی بعدی برسم و باز هم ابر و باز هم آسمان..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باران هنوز آرام و آهسته می بارد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 15:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahni&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>mahni</dc:creator>
<guid>http://mahni.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahni.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;پرسیدی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا این همه وقت این احساس رو نگه داشتی؟ چرا برات مونده هنوز؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوال تو ساده بود ولی نگفتی من جوابش رو چطور باید با تمام کلماتی که بلد بودم طوری بگم که همون چیزی باشه که این همه سال توی دلم جوونه زده و قد کشیده؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفتم سراغ باسوادهاش و اونها این طور گفتند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رومن رولان میگه : &lt;FONT color=#006666&gt;&quot;دوستی که شما را درک می کند شما را می سازد&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      من فکر میکنم میتونم خوب درکت کنم و شاهد بالندگی تو باشم. فکر میکنم تو میتونی خوب درکم کنی و من در کنارت خودم رو بسازم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حضرت محمد میگه : &lt;FONT color=#006666&gt;&quot;حکایت همنشین خوب مانند عطاری است، اگر از عطر خود به تو ندهد از عطر آن بهره مند میشوی&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                    من فکر میکنم دوست دارم سالها از عطر بودن تو لبریز بشم ... و بهتر از اون سراغ ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تولستوی میگه : &lt;FONT color=#006666&gt;&quot;میان آدمیان چیزی نیست جز دیوارهایی که خود ساخته اند&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                  من فکر میکنم هیچ دیواری قادر نیست بین ما بالا بره چون ما همیشه یک طرف دیواریم، کنار هم نه در مقابل هم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیپاک چوپرا میگه : &lt;FONT color=#006666&gt;&quot;رابطه ای نزدیک و صمیمی است که در آن تو ، خود باشی&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                 من فکر میکنم با تو همیشه و همه جا خودم هستم و از اینکه تو هم همیشه خودت هستی هم بهت تبریک میگم و هم به خودم، که خودت رو دوست دارم، اون طور که هستی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ویرجینیا ستیر میگه : &lt;FONT color=#006666&gt;&quot; ما بر اساس شباهتهایمان با هم رابطه برقرار میکنیم و بر اساس تفاوتهایمان رشد میکنیم&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                  من فکر میکنم ما شباهتهای لازم برای شروع رو داریم و میتونیم از رشدی که در تفاوتهامون شکل میگیره لذت ببریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جرج برنارد شاو میگه : &lt;FONT color=#006666&gt;&quot; مراقب باشید آنچه را دوست دارید به دست آورید وگرنه ناچار خواهید شد آنچه را به دست آورده اید دوست بدارید&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                  من فکر میکنم آنچه دوست دارم تو هستی و دوست ندارم روزی چیزی را دوست داشته باشم که دارم ولی دوستش نداشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جان راجر میگه : &lt;FONT color=#006666&gt;&quot; عشقی که من نصیب تو میکنم دست دوم است. اولین بار من بودم که آن را احساس کردم&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                  من فکر میکنم جان راجر کاملا درست میگه..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برنئو میگه : &lt;FONT color=#006666&gt;&quot; اگر دل بخواهد هزار راه پیدا میشود و اگر نخواهد هزار عذر و بهانه می تراشد&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;              من فکر میکنم دل من خواسته تا حالا ولی دل تو ... نمیدونم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 21:18:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahni&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>mahni</dc:creator>
<guid>http://mahni.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahni.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr&gt;The heavens made a girl named Chris,&lt;BR&gt;With hair and skin of gold&lt;BR&gt;To touch her would be paradise&lt;BR&gt;To kiss her glory untold &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;They made a goddess and called her Chris,&lt;BR&gt;How? I&apos;ll never know&lt;BR&gt;But though my soul is far behind,&lt;BR&gt;My love can only grow. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;I see sweetness in her smile,&lt;BR&gt;Bright light shines from her eyes&lt;BR&gt;But life is complete, contentment is mine&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;&lt;BR&gt;Knowing that&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;She&apos;s alive&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;                  Knox&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این شعر رو یادت میاد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; انجمن شاعران مرده..&quot;  یادت اومد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; زن همچون تندیسی است که همیشه باید یکی برای پرستش داشته باشی&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;15 اردیبهشت 84 بود روز قشنگ خلوت من و تو ، یادت هست؟ بعد از کنفرانس توزیع، غرفه ABB روبروی هم نشسته بودیم و انگشتان تو که غنچه های رز و نسترن رو پرپر میکردی .. و حالا هر سال من اون روز جشن کوچکی برای خودم دارم در خلوت خودم با یاد تو .. اون موقع نمیدونستم که فصل گلهای زنبق،   تو برای من بانوی اردیبهشت خواهی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من برای 21 همون ماه در دفتر یادداشتی که حتما یادت میاد اینطور نوشتم : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; نا غافل اومد. حدود 5:30  برای کلاس فرانسه ساعت 6 کانون تمرین می نوشت . برای خاطر اشکال مدارش اومده بود. اتاق مطالعه ما ، من مدارمخابراتی پاکنویس میکردم... &quot; یادت هست ماهنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گل به فرانسه چی میشه؟ بهم یاد دادی..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 22:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahni&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>mahni</dc:creator>
<guid>http://mahni.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahni.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>دوستت دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها جمله ای که در خلوت تنهایی خود بارها و بارها به تو گفته ام  ولی در حضورت ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداوندا اگر این تنها تقاضای من از خدای خویش باشد از تو می خواهم یاریم کنی آنچه در دل نهفته ام به او بنمایانم. نه با زبان و کلمات که بسیار ناقص و ناتوانند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا آرزو میکنم ای کاش میدانست دقایق بودن در کنار هم چقدر وصف ناپذیر و ستودنی هستند، نگاهش ، لبخندهایش ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدانم چرا انسان را این چنین عاجز آفریدی که در نشان دادن بزرگترین موهبت آفرینش، در ابراز عشق خود،  این چنین ناتوان است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماهنی، حجم عشق من به تو آن اندازه بزرگ است که در دل کوچک من جا نمیشود ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستت دارم، همیشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 12:48:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahni&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>mahni</dc:creator>
<guid>http://mahni.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahni.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساکت شود                           &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                دیدم و مشتاق تر شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز خیلی قشنگ و دوست داشتنی شده بودی..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 15:49:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahni&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>mahni</dc:creator>
<guid>http://mahni.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahni.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چقدر آرامش بخش است با تو آسان سخن گفتن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آسان و بی تکلف گفتن از آنچه که در دل نهفته ام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آرام می شوم  آرام می گیرم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مانند موجی که ساحل خود را یافته است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مانند یک بعد از ظهر تابستان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی می دانم که می شنوی وقتی می دانم که می دانی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چقدر سبک می شوم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نسیمی کافیست تا مرا همسفر قاصدکها کند تا با شوق کودکانه ای تا دوردست ها پرواز کنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی می دانم که تا هنوز هوا روشن است پیش تو باز خواهم گشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و غروب را با هم با شادمانی تماشا خواهیم کرد ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 21:47:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahni&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>mahni</dc:creator>
<guid>http://mahni.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
